از آنچه شنیدم مثل اینکه آب یخ روی سرم ریختند خشکَم زد، با اینکه هنوز خودم برای مادر شدن آمادگی نداشتم از حرف او جا خوردم و گفتم یعنی اگر مثبت باشد ناراحت میشی؟ با لحنی که بیشتر به تمسخر میمانست پوزخندزنان گفت نه خیر، پس خوشحال میشم! خوب معلومه که ناراحت میشم. و وقتی دید بهتزده به او نگاه میکنم گفت هنوز برای بچهدار شدن خیلی زوده. در حالی که حَرَصم درآمده بود با ناراحتی گفتم این فکر را باید قبل از این میکردی. با خونسردی جواب داد حالا هم دیر نشده، بر فرض که جواب آزمایش مثبت بود، پیش از اینکه دیرتر شود خودمان را از شرش خلاص میکنیم. ناخواسته صدایم به اعتراض بلند شد، هیچ میفهمی چه میگی؟! بیحوصله دست تکان داد، بس کن مانی… خانم که حالم را میفهمید با چشمانی اشکآلود سعی کرد دلداریام بدهد، گفت هنوز جوان هستم و میتوانم بچهدار شوم. برای آرام کردن من از پسر دو سالهاش گفت که نخستین فرزندش بود و در اثر پرت شدن از بلندی او را از دست داده بود. با وجود این حرفها اشک نبود که میریختم، ذرهذره بدنم گریه میکرد. مادرشوهرم که وضع روحیام را دید خودش پیشنهاد داد پس از ترخیص از بیمارستان به خانهشان بروم. نظرش این بود مدتی دور از محیط خانه باشم و دور و برم شلوغ باشد بهتر است. شاید اگر هر وقت دیگری بود دعوتش را نمیپذیرفتم، اما در چنین موقعیتی که ترس از تنهایی داشتم این پیشنهاد را پذیرفتم و قرار شد پس از ترخیص یکراست با تاکسی تلفنی به خانه او برویم. صبح روزی که قرار بود از بیمارستان مرخص شوم وطنِ خانم زودتر رفت تا تخت مرا آماده کند. پیش از رفتن از من قول گرفت با دیدن شاهرخ آرام باشم.
پرسشی برای این محصول ثبت نشده است.