صدای آشنای خانم که آمیخته به زنگی خاطره انگیز بود سبب شد عاملی سرش را بالا بیاورد و او را نگاه کند . مردمک چشمانش با کنجکاوی غریبی گونه ها و لب هایش را کاوید.به دنبال چشم هایش می گشت که زیر عینک دودی مستور بود . با وجود آنکه چشمانش را نمی دید احساس کرد او را می شناسد یا جایی دیده.خودش هم نفهمید چرا از دیدن او دچار احساسی شبیه نگرانی و تشویش شد.باز هم در چهره او دقیق شد و در یک آن تصویری محو از لابه لای خاطره های گذشته در پس آیینه ذهنش روشن و خاموش شد.تصویر محوی از عشق دوران نوجوانی اش ...مهی.نامی که سال ها بود آن را بر زبان نیاورده بود ، اکنون سرزبانش غلتید،اما شاید اشتباه کرده بود.دختری که درذهن داشت درخشان ،مثل نور خورشید بود ، جوان ،لاغر،و پر طراوت...زیبا چیزی را که میبایست بفهمد دیگر فهمیده بود. هنوز هم ماتزده بود و فکرش درهم و برهم. به اتاق خود رفت و روبهروی پنجره ایستاد. مزهای تلخ در دهانش بود و اضطرابی دردناک توی رودههایش میچرخید. هنوز هم به آنچه دیده بود باور نداشت. آخر چطور ممکن بود؟ عاملی و این غلطها... شوهری که فکر میکرد مثل موم در دستش است، حالا دم درآورده و داشت با زنی با چشمهای روشن، سربالای و ابروهای کمانی به ژاپن میرفت. حتماً برای ماه عسل، پس این سفر بهشان خوش میگذرد. برخلاف سفری که سال پیش همین وقت با هم به ژاپن رفتند. انگار همین دیروز بود. تمام مدت ده روز را مثل سگ و گربه توی سر و کله هم زده بودند. دعوا و مرافعههایی که همیشه خودش شروع کرده بود. آنقدر فکرهایش درهم شده بود که کلهاش کار نمیکرد...
پرسشی برای این محصول ثبت نشده است.