انتشارات صبای الوند

ورود / ثبت نام

داستان کوتاه حبیب آقا

2 بازدید
0 دیدگاه
14 بهمن، 1404
زمان مطالعه: 1

حبیب آقا نه کافه رفته است،
نه کتاب خوانده است
و نه سیگار برگ برلب گذاشته
و کلاه کج بر سر.

نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است
و نه ولنتاین میداند چیست!

اما صدیقه خانم که مریض شد،
شبها کار میکرد
و صبحها به کار خانه میرسید.

در چشمانش خستگی فریاد میزد،
خواب یک آرزو بود.
اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم
ذره ای ضعف بروز نمیداد.

حبیب آقا عشق را معنا میکرد،
نمایش نمیداد..

دیدگاه ها ثبت دیدگاه

اولین نفری باشید که دیدگاهی ثبت میکند!

سبد خرید(0 مورد)
shopping cart سبد خریدتان خالی است
ناموجود
واتساپ تماس با ما